يحيى دولت آبادى

357

حيات يحيى ( فارسى )

متنفر شده مقام قدس روحانيتى براى او باقى نمانده است شيخ نورى تصور مىكند مقام حجة الاسلامى هم كه سالها آن را دارا بوده از دستش رفته است لهذا بصدور فرمان حجة الاسلامى از دربار محمد عليشاه مباهات مينمايد روحانيان ديگر هم كه با شيخ همراه و بر ضد مجلس و مشروطه كار ميكردند و مخذول و منكوب بودند مانند حاج سيد ابو طالب زنجانى كه مردى متكبر و خودخواه است و شاه بنصيحتهاى او در ضديت با ملت اعتماد بسيار داشت و مانند آخوند رستم‌آبادى و ملا محمد آملى و سيد على آقاى يزدى و جمعى ديگر همه از گوشهء انزوا درآمده بدربار رفت‌وآمد صميمانه مينمايند و مشير و مشار در امور دولت ميشوند سيد محمد يزدى و شيخ محمود ورامينى كه در عدليه بجرم خيانت بمشروطه محبوس بودند مستخلص و مورد مرحمت شاه ميشوند و تصور مينمايند دور مخالفين آنها سپرى شده و دوره رياست آنها دررسيد . رجال مستبد همه به روى كار آمده هركدام مرجع خدمت مهم ميگردند رجال مشروطه‌خواه كه در حكومتها هستند همه معزول شده متوارى يا خانه‌نشين ميگردند و مستبدين بجاى آنها حكومت مينمايند ميرزا صالح خان حاكم طهران مغضوب شاه شده خانهء او يغما مىشود خيانتكارانيكه بكلات تبعيد شده‌اند از طرف شاه احضار و با تشريفات و احترامات بطهران ورود مينمايند حتى قتله فريدون مورد انعام شاه واقع ميگردند و اين عمليات همه بر خلاف مصلحت حقيقى شاه است زيرا بثبوت مىرساند و عموم خلق بى خبر خبردار ميشوند كه وقايع جانگداز دورهء مشروطيت از قتل و غارتها در مركز و ولايات و قضيهء حضرت عبد العظيم و واقعهء ميدان توپخانه و حكايت قتل فريدون پارسى و نظاير آنها همه بدستور و برضاى شاه و درباريان بوده است . خلاصه محمد عليشاه در كمال بيملاحظگى در باغشاه سلطنت مىكند و از هيچ كس و هيچ‌كجا ملاحظه ندارد مگر از دو جا يكى از آذربايجان كه سالها آنجا بوده مردم آن ايالت را ميشناسد و ميداند جز جنگ كردن با آنها چاره ندارد و ديگر نجف اشرف كه ميداند رؤساى روحانى نجف غير از آقا سيد كاظم يزدى باقى با او مخالفند و بر عمليات اخير او اعتراض سخت دارند لهذا براى جلوگيرى از تعرض آنها با روحانيان